وادی نهم :تمام شد!...

این آخرین وادی است که قبل از حافظ شدنت می گذارم...

امروز تمام می شود/ تو تمام می کنی تمـــامِ قرآن را... و کِی باورمان می شد به این زودی بگذرد...

گذشت تمامِ این یکسال و حالا دیگر همه اش برایمان خاطره شد و رفته که دیگرباز نگردد..و من هم 

چنان باور نمیکنم... تنها خدا را شاکرم و به تو/ خواهرکم بسیار بسیار تبریک می گویم... هم چنین

از استاد بزرگوار و همیشه همراهت/ استاد نوذری عزیز نیز تقدیر و تشکر می کنم و خسته نباشید

گرمی می گویمشان/ ممنون برای تمام زحمت هایتان...  باشد که جبران کنیم اگر توانی بود...

بسیار بسیار خوشحالم... حال و هوایش وصف نشدنیست/ چون معتقدم برخی چیزها نگفته زیباترند...

و این شعر تقدیم به امروز...

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

ای هر چه هست و نیست در عالم فدای تو

هرشب به روز آمدنت فکر می کنم

هر صبح بی قرار ترینم برای تو

بیدار می شویم از این خواب هولناک

یک صبح با نفس آشنای تو

آدینه ای که می رشی و پهن می شود

چون فرش، آسمان دلم زیر پای تو

یک روز گرم و روشن و سرشار می شویم

در خلسه ای که می وزد از چشم های تو

روزی که با شروع کلام تو مثل قند

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

شعر از پانته آ صفایی بروجنی

یاعلی...

شبه وادی سوم :لحظه ی دیدار نزدیک است...

باورم نمی شود و باورم نمی شود... که گذشت به سرعت باد تمام این یک سال... و من کِی باور می

کردم که یک روز چشم هایم را باز کنم و ببینم که فقط چند روز دیگر باقی مانده تا تمام قرآن را حفظ

کنی... فقط چند قدم دیگر... خواهرکم! پیشاپیش به تو تبریک می گویم به وسعت شادی ای که از

حافظ شدنت دارم در قلبم... و برایت بهترین ها را ازخدای بی همایم میخواهم... و برایت بیشتر از حافظ

شدن میخواهم که عامل قرآن باشی... بالندگی ات پیاپی خواهرم!

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

وادی هشتم :امروز جمعه بود...

آخرین صفحه های جز بیست و سوم...

امروز جمعه بود... 

یک روز دیگر گذشت... نیامدی!

و ما شبیه کسی که دنبال چیزی می دود اما از آن جلو می زند!

ما از این روزهای شتابزده سبقت گرفته ایم و تندتر می دویم که برسیم به کار، زندگی... بی آنکه بدانیم

ای همه ی هستیمان تو منتظری یک قدم به سمتت بیاییم...

بی آنکه به خاطر آوریم مقصد همین جاست... به کجا چنین شتابان؟

"یا مهدی"...

تو آسماني و من ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

شعر از محمد علی بهمنی

یاعلی...