وادی هشتم :امروز جمعه بود...
آخرین صفحه های جز بیست و سوم...
امروز جمعه بود...
یک روز دیگر گذشت... نیامدی!
و ما شبیه کسی که دنبال چیزی می دود اما از آن جلو می زند!
ما از این روزهای شتابزده سبقت گرفته ایم و تندتر می دویم که برسیم به کار، زندگی... بی آنکه بدانیم
ای همه ی هستیمان تو منتظری یک قدم به سمتت بیاییم...
بی آنکه به خاطر آوریم مقصد همین جاست... به کجا چنین شتابان؟
"یا مهدی"...
تو آسماني و من ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم
تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم
بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم
کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم
شعر از محمد علی بهمنی
یاعلی...
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 21:0 توسط سادات
|
و خدایی که در این نزدیکی ست... تو در این بهار کتابی را حفظ می کنی که دست خط خداست... خدایت به همراهت ، نهایت افتخار زندگی من این است که این فصل را با تو می خوانم با تو هم نوا می شوم هم آواز... بسم الله!