شبه وادی سوم :لحظه ی دیدار نزدیک است...
باورم نمی شود و باورم نمی شود... که گذشت به سرعت باد تمام این یک سال... و من کِی باور می
کردم که یک روز چشم هایم را باز کنم و ببینم که فقط چند روز دیگر باقی مانده تا تمام قرآن را حفظ
کنی... فقط چند قدم دیگر... خواهرکم! پیشاپیش به تو تبریک می گویم به وسعت شادی ای که از
حافظ شدنت دارم در قلبم... و برایت بهترین ها را ازخدای بی همایم میخواهم... و برایت بیشتر از حافظ
شدن میخواهم که عامل قرآن باشی... بالندگی ات پیاپی خواهرم!
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 14:43 توسط سادات
و خدایی که در این نزدیکی ست... تو در این بهار کتابی را حفظ می کنی که دست خط خداست... خدایت به همراهت ، نهایت افتخار زندگی من این است که این فصل را با تو می خوانم با تو هم نوا می شوم هم آواز... بسم الله!