وادی بیست و دوم :ماه مهمانی تــو...

بازم هم ماه نزول قرآن... ماه مهمــانی تــــو . 

حرفی برای گفتن نمانده...

ماه سراسر رحمت؛

گوارای وجودتان... 

دعاهای خوب تان را از ما دریغ نکنید؛ همچان که هیچ وقت نکرده اید...

و باز هم سپــاس بیکران تو را... معبود یگـانه/ خدای مهربـانی ها...

*برای مدتی (شاید کوتاه شاید هم طولانی) نیستم... این جا را می سپارم به شما در نبودم.../.

یاعلی ...

وادی بیست و یکم :واقعا یک سال گذشت؟!

نزدیک به یک سال شد.. اینجا را می گویم، یک سال است من اینجا می نویسم... اینجا برای من کلی

خاطره است، کلی خاطره ی شیـــرین... اینجا همه اش برای توست، تا بعدها بخوانی و به یاد آوری...

تا بعدها لبخندی روی لب هایت بیاید که "چه سال هایی بود...!"

نزدیک به یک سال شد.. نزدیک به یک سال است که برایت از شیرینی های خاطراتت با قرآن می نویسم،

از روزهای بهاری...

یک سال شد عزیز، یک ســـآل..

یک سالی که چه زود سپری شد! باورت می شود؟!

برای تــــو، برای اینـــــــــــجا...

راز این داغ نه در سجده‌ی طولانی ماست

بوسه‌ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه‌ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده‌ی عشق پشیمانی ماست

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه‌ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه‌ی پنهانی ماست

(فاضل نظری)

یاعلی ...

وادی بیستم :گذرِ روزها

پارسال یک هم چین وقت هایی بود که تو داشتی تازه، نم نمک حفظ قرآن رو تموم می کردی... خیلی لذت

بخش بود ولی، اون چیزی که لذت بخش تره، اینه که الان نگاه می کنم و می بینم که در عرضِ یک سال،

این همه پیشرفت کرده ای... این همه بیشتر قرآن پیچیده در زندگیت...

این همه رشد، این همه پیشرفت، این همه خوبی... در باور نمی گنجد...

دوست دارم پیشرفت هایت را، دوستشان دارم و همیشه آرزویشان می کنم برایت... 

تو بهاری ؟

نه !

بهاران از توست ...

از تو می گیرد وام

هر بهار

این همـــــه زیبایی را ...

یاعلی ...

وادی نوزدهم: خدا نکند در این کوچه ها زنی زمین بخورد...!

پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد پرسیدم: دنبال چی میگردی؟

گفت: سربند یا زهرا!

گفتم : چه فرقی داره یکیشو بردار ببند دیگه!

گفت: نه!... آخه من مادر ندارم!!...

السلام علیک یا ایتها الصدیقه الشهیده...

اینو دوست داشتم، خیلی زیاد...  

شبه وادی ششم :و فقط خاطره هاست، که دست نخورده به جا می ماند ...

می دانی، الان داشتم پست های قبلی را می خواندم، آن هایی که نوشته شد از سرِ شوق، از سرِ

دلتنگی، از روی احســـاس نوشته شد ... کیـــــف کردم ...

و این چنین خاطرات به یادگار می ماند ... تا باشد همیشه شـادی و عشق!

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نخورده به جای می ماند

وادی هجدهم :نرم نرمک می رسد اینک بهــار ...

این را می نویسم به دو بهـانه ی زیبا و دوست داشتنی :

1- برای تبریک به تو، خــواهر خوبم که در رشته ی حفظ سی جزء (مسابقات قرآنی بیت الاجزان) رتبه ی

اول رو کسب کردی ... بالندگی ات پیـــــاپی خواهرم، همیشه برایت از خداوند نور می خواهم و شادی ...

این شعر تقدیم به تــو، تـــو که همیشه مهربانی و به این اندازه لطیف ...

2- فرارسیدن بهــــاری دیگر ... این فصل زیبای پر شــور .. به همگی شما دوستان عزیز و همیشه

مهربانم تبریک ... تا سراسر باشد آرامش، شادی، سلامتی، سعادت؛ سال جدید ...

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید 

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید 

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید 

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد 

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم 

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

یاعلی ...

وادی هفدهم :وقتی به دل تنگی مبتلا می شوم! ...

دل من هنوز هم تنگ می شود، برای روزهایی که گذشته، برای روزهایی که تو شوق حافظ شدن داشتی،

برای روزهایی که ... اما اکنون، خیال ندارند این روزها که دلشان برای دلِ تنگ من بسوزد! ... 

چشمان تــو، 

گل آفتاب گردانند، هر جا را بنگری، خدا آن جاست ...

یاعلی ...

وادی شانزدهم :ما دلمان را مدت هاست داده ایم!...

یک دل برای تو کم است، برای غمِ مصیبتِ تو... خیلی کم! کاش هزاران قلب و جان داشتیم و در راه تو می

دادیم... کـــاش!

امام حسین (ع):

حق است بر من که زائر خود را زیارت کنم در روز قیامت و نجات دهم او را.

شعر خوب آقای برقعی به مناسبت رونمایی از ضریح جدید سیدالشهدا در قم

و هنرنمایی استاد فرشچیان...

چگونه وصف کنم قطره های باران را

رسیده ام به تو اما هنوز هجران را...

بهشت پنجرهء دیگری به قم واکرد

که مست کرده هوایش دل خراسان را

تورا گرفته در آغوش خویش شش گوشه

چنان که جلد طلا کوب متن قرآن را

دلم هوای تو کرده به قدر یک مصرع

ببخش وزن غزل را من پریشان را

"که می رسد به مشامم هر لحظه بوی کربلا"

چه عطر سیب غریبی گرفته ایران را

سکوت کرده ام و خیره بر ضریح توام

که بشنود دلتان التماس باران را

نگاه منتظرم گریه کرد یک دل سیر

تمام فاصله را دشت را بیابان را

دلم گرفته به قول رفیق شاعرمان

"چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را"

دوباره داغ دلم تازه شد کنار ضریح

خداکند که بسازیم قبر پنهان را

برای حضرت مادر ضریح می سازیم

ودست فرشچیان طرح می زند آن را...

یاعلی ...

شبه وادی پنجم :روز میلاد تو...

امروز، هفدهم آذرماه روز تولد توست خواهرکم! 

به حرمت ایام عزاداری مولایمان حسین (ع) من تبریک نمی گویم اما برایت از خدایم سلامت، سرافرازی، آزادی و

آرامش می خواهم و از همه برجسته تر عاقبتی روشن و سپید! 

تا باشد سعادت و آرامش ...

به خنده هایت ،

چالِ گونه هایت ...

گاهی ، می شود سوگند خورد .

به چشمانت اما ، همیــــــشه .

شعر از : " رضا کاظمی " .

وادی پانزدهم :"اصلا برای حزن تو اشک آفریده شد"!

هیچ نمی گویم، هیچ... این بار را، بگذار در سکوت، آخرین پژواک های عاشورا را با لذت اشک هایمان بشنویم...

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد...

شعر از سعید بیابانکی

یاعلی ...